تبليغاتX
از دست رفته
از دست رفته
... تا آدم شدن می نویسم
باید امشب بروم...
می خواهم از اینجا بروم. منظورم از محیط بسته، تاریک و زندان گونه بلاگفا است.

نه اجازه آپلود کردن عکس می دهد. نه می گذارد مطالب سیاسی و عقیدتی خلاف نظر جمهوری اسلامی ایران بنویسیم و نه ...

خلاصه تاخیر چند ماهه ام به این دلیل است که از شما چه پنهان، با این بلاگفای خدازده، حال نمی کنم.

قصدم به کوچیدن از این محیط قطعی است. دنبال منزلگاه مناسب تری هستم.

شاید بلاگ اسپات یا هر سرویس دهنده دیگری که این محدودیت ها را نداشته باشد.

پُست بعدی این وبلاگ، احتمالا نشانی جدیدم خواهد بود.

تا بعد

|+| نوشته شده توسط خاکستری در 86/10/29 ساعت 18:56 |

سرسپردگی، از نوع افغانی
این بار قصد زیاده گویی ندارم، فقط یک عکس هست که گویای خیلی از ناگفته هاست:

مشرف در کابل

جناب مشرف در کابل است. او در پنج سال گذشته، فقط دو بار  به کابل آمده است. اما جناب کرزی، پنج - شش بار، به بهانه های مختلف به پاکستان رفته و سر بر آستان حامیان طالبان ساییده است.

او در ارگ کابل، میزبان مشرف مغرور است و برای اینکه در مهمان نوازی و ادای احترام کم نیاورد، حتی بر خلاف عرف معمول، دستور داده است تا بیرق پاکستان را در برابر چشمان حیرت زده خبرنگاران و نمایندگان رسانه های گروهی جهان، اینگونه راست نگه دارند.

شما را به خدا، آیا تاکنون چنین صحنه ای در هیچ یک از ملاقاتهای رسمی و غیر رسمی کشورهای دیگر دیده اید؟

نام این کار را چه می توان گذاشت؟ جز این است که کرزی می خواهد سرسپردگی خود را به پاکستانیها ثابت کند؟

یادم از دو - سه سال پیش می آید که جناب کرزی با سخنانی ضد پاکستانی، مردم را تحریک کرد که تظاهرات هایی علیه دولت پاکستان راه انداختند و زمانی که به سفارت آن کشور در کابل حمله شد و دولت افغانستان از سوی پاکستانی ها مورد سرزنش قرار گرفت، جناب کرزی ضمن جبران چند برابر خسارت، از جایگاه رهبر کشور افغانستان در برابر پاکستانیها گفت: معذرت می خواهیم، معذرت می خواهیم، معذرت می خواهیم.

|+| نوشته شده توسط خاکستری در 85/06/16 ساعت 0:42 |

امان از بی سوادی آژانس باختر

قبول دارید که در دوران جنگها، مردم افغانستان به شدت کم سواد شده اند (حال اگر خجالت بکشیم که بگوییم بی سواد).

 طبعا ارگانهايی که می توانند در افزايش سطح سواد و معلومات مردم تاثير بيشتری داشته باشند، رسانه ها، به خصوص رسانه های ملی هستند که مردم بيشتر به آنها دسترسی دارند.

از اين مقدمه که بگذريم، به گمان من، آژانس اطلاعاتی (به زبان عام فهم: خبرگزاری) باختر در حال حاضر، بزرگ ترين ضربه را به نيمچه سواد باقی مانده ما مردم وارد می کند.

من از اين پس، هر از گاهی سعی خواهم کرد نمونه هايی از شيرين کاريهای باختری ها را در معرض قضاوت شما قرار دهم.

برای امروز، بياييد به اين خبر نشر شده در تاريخ پنجشنبه دو سنبله (به قول مردم آن سوی مرز: شهريور) نمره بدهيم:

شاپ تولیدی قالین بافی امروز در محبس مرکزی افتتاح شد

این شاپ تولیدی که جدیدآ ایجاد گردیده در آن بیست تن از زندانیان شامل کار شده اند که مطابق قانون تصدیها برعلاوه اینکه آموزش حرفوی میبینند از مدرک کارشان معاش معینه را نیز بدست میاورند.

این شاپ تولیدی را تورنجنرال عبد السلام بخشی رئیس عمومی محابس و توقیف خانه های وزارت عدلیه و خانم گرین هیل مشاور حقوقی سفارت امریکا در کابل افتتاح کردند.

خوب، اين بخشی از يک خبر بود.

حالا:

اول از همه، مشکل اصلی برخی از هموطنان ما،  استفاده بدون تفکر از واژه های خارجی است.

نويسنده اين خبر، حتی لحظه ای با خود فکر نکرده که شاپ به چه معناست و می توان به جای شاپ، کلمه دیگری هم به کار برد که برای مردم آشنا باشد.

اين شاپ که گویا همان فروشگاه انگليسی است، در مقام اين جمله، می تواند همان واژه زيبای کارگاه فارسی باشد، که گويا دری زبانان ما، با آن پدر کشتگی دارند، و همیشه به جای کارگاه، دهن مبارک شان را کج و معوج می کنند و می گويند ورکشاپ.

اين موضوع را هم نبايد از نظر دور داشت که اشکال کار، فقط از نويسنده خبر نيست، بلکه کسانی که اين کارگاه يا فروشگاه يا هر زهر ماری که هست، افتتاح کرده اند، در پرده نوشته ها و اعلانات دور و بر، نوشته اند "شاپ توليدی قالين" و يک مشکل ديگر، به مشکلات ميليونی زبان زخم ديده ما اضافه کرده اند.

2: به اين جمله دقت کنيد: اين شاپ توليدی که جديداً  ایجاد گردیده در آن بیست تن از زندانیان شامل کار شده اند.

يک شاگرد ابتدايی مکتب، اگر ترتيب جمله و جايگاه ارکان جمله را آموخته باشد، اين جمله را اينگونه می نويسد: بيست تن از زندانيان، در اين ... که به تازگی ايجاد شده، مشغول به کار شده اند. يا در اين ... که به تازگی ايجاد شده، بيست تن از زندانيان مشغول به کار شده اند.

3: حرفوی: اگر منظور ما، فارسی يا دری نوشتن است (که هر دو به يک معناست)، هر گاه بخواهيم یای نسبت به واژه هايی اضافه کنيم که با حرف هـ ختم می شود، برای آسانی خوانش، " ای" اضافه می کنیم. یعنی: منطقه + ی = منطقه ای، حادثه + ی = حادثه ای، ... و حرفه + ی = حرفه ای.

عجايبی ماننده حرفوی، ايتالوی، منطقوی و مانند اينها، ساختار های عربی دارند که در زبان ما (چه فارسی بناميمش و چه دری)، بيگانه اند.

- اين جمله را ببينيد: از مدرک کارشان معاش معینه را نیز بدست میاورند.

4: فعلا کاری به "از مدرک کار" که می تواند به معنای "بابت کار" باشد، نداريم، اما خبر نويس محترم باختر، اين هـ اضافه شده به معين را از کجا به دست آورده يا به قول خودشان کمائی کرده است؟

مگر معاش مونث است که واژه بعدی آن هـ تانيث گرفته است. گيريم که باشد، مگر ما و شما به زبان تازی (عربی) خبر می نويسيم که صفت و موصوف، مضاف و مضاف الیه و ... را از نظر جنسيت (مونث و مذکر) همسان کنيم؟

5: از آن که بگذريم، اين "را" بعد از معينه از کجا آمده است. کجاست علت "را" ؟

با اين وجود، و با توجه به اينکه فقط بخش کوتاهی، آن هم از يک خبر باختر نقد شد، به نظر شما، چه نمره ای به اين آژانس عريض و طويل دولتی، با دهها سال سابقه می توان داد؟

|+| نوشته شده توسط خاکستری در 85/06/04 ساعت 5:8 |

آن روز، وقتی اولین بار عکس سکس دیدم
خانواده های افغان به سينما نمی ورند، اين گزارش را امروز در سايت فارسی بی بی سی خواندم.

چند و چون اينکه چرا خانواده های افغان به سينما می روند یا نمی روند، باشد برای گزارشگر بی بی سی، و تحليلهای آبکی آن.

چيزی که توجه من را به خود جلب کرد، عکس در بالای گزارش بود، که شماری از کودکان کابل را، در برابر پوسترهای يک فيلم هندی به نام هوس نشان می داد.

سانسور افغانی پوستر فیلم هندی

همانگونه که در اين عکس می بينيد، کارمندان بیچاره سینما، از ترس ملاهای متعصب، قسمتهای برهنه بدن زنان هنرپیشه را، با چسپ پنهان کرده اند.

حالا تصور کنید که این کودکان که با دقت به عکسها نگاه می کنند، با خودشان چه خیالی از ماجراهای زیر چسپها دارند.

(دقت کنید به کوشه بالای سمت چپ عکس که دو کودک به آن خیره شده اند). کودکان کنجکاو، حتما با خودشان فکر می کنند که این مرد، در حال خوردن پستهانهای آن دختر است، و تشویق می شوند که به هر طریق ممکن، فیلم را ببینند.

آنها هم می دانند که ذهن بسته سانسورگران، فقط می تواند پوسترها را سانسور کند، و از حذف فیلمها، به دلیل نداشتن فیلم جایگزین، معذور است.

این هم عکسی از همان قسمت سانسور شده پوستر، که کودکان را سخت مسحور خود کرده است:

 

پوستر فیلم هوس. مواظب ایمان تان باشید

می بینید که عکس، آنگونه که ما و شما، و کودکان پشت در سینما تصور می کردیم، چیز زیادی برای پنهان کردن ندارد. نه پستانی در کار است و نه بخور بخوری در جریان.

خاطرم هست در سال هفتاد و پنج (خورشیدی) با صدای چارچیان طالبان که در خیابانهای هرات می گشتند و داد و فریاد می زدند، توجهم به جمعی از جوانان مشتاق جلب شد که پشت سر یک وانت طالبان، در حرکت بودند.

درون وانت، دو جوان شدیداً گمراه، به شیوه طالبان مجازات و بی آبرو می شدند.

طالبان نصف سر این دو  جوان را که از نزد آنها، قطعه (پر، پاسور یا کارت بازی) دارای صحنه های سکس به دست آمده بود، تراشیده بودند، آنها را در پشت وانت، رو به جمعیت مشایعت کننده قرار داده بودند، و تمامی پنجاه و دو کارت سکس را، به گردن آنها آویزان کرده بودند و ضمن زدن شلاق بر سر و صورت آنها، کارتها را نیز به جماعت مشتاق نشان می دادند.

من در آن روز، برای اولین بار، عکس سکس به معنای واقعی را دیدم.

جای شما خالی، آن قدر وسوسه شده بودم، که دو سه بار با بایسکل (دوچرخه) وانت را دور زدم، و خود را از زوایه های مختلف به وانت رساندم تا عکسها را دو باره، سه باره و چند باره تماشا کنم.

حکایت این کودکان نیز، همچون حکایت آن روز من است.

|+| نوشته شده توسط خاکستری در 85/06/01 ساعت 3:27 |

نور، صدا، دوربين...حرکت
این هم عکس ایکانهمین حالا که این وبلاگ را آغاز می کنم، آهنگی از يک آوازخوان سياه پوست آمريکايی به نام ايکان (Akon) از راديو پخش می شود که گويا از تنهايی و بی کسی شکايت می کند:

Lonely

I'm so lonely

Mr lonely

I have no buddy

نمی دانم، شايد مقدمه خوبی برای آغاز وبلاگ نباشد، اما من هم بعضی وقتها، در دلم از تنهايی و بی کسی شکایت می کنم.

آدم ممکن است گاهی اوقات در ميان جمعيت بزرگی از مردم هم احساس بی کسی کند.

من آدم رمانتيکی نیستم، اين متن هم رمانتيک نیست، فقط برای خالی نبودن عریضه تقدیم شد.

با مقایسه آن عنوان، آهنگی که معرفی کردم، و مطالبی که در آينده در این وبلاگ خواهید خواند، متوجه خواهید شد که با چه موجود عجيب غریب و افکار پراکنده ای سرو کار دارید.

اما این موجود عجيب غریب، ممکن است حرفهایی برای گفتن داشته باشد، که هر از گاهی، به سر زدن به اين وبلاگ بیرزد.

پس ،

بسم الله...

 

|+| نوشته شده توسط خاکستری در 85/05/30 ساعت 23:1 |