تبليغاتX
از دست رفته
از دست رفته
... تا آدم شدن می نویسم
آن روز، وقتی اولین بار عکس سکس دیدم
خانواده های افغان به سينما نمی ورند، اين گزارش را امروز در سايت فارسی بی بی سی خواندم.

چند و چون اينکه چرا خانواده های افغان به سينما می روند یا نمی روند، باشد برای گزارشگر بی بی سی، و تحليلهای آبکی آن.

چيزی که توجه من را به خود جلب کرد، عکس در بالای گزارش بود، که شماری از کودکان کابل را، در برابر پوسترهای يک فيلم هندی به نام هوس نشان می داد.

سانسور افغانی پوستر فیلم هندی

همانگونه که در اين عکس می بينيد، کارمندان بیچاره سینما، از ترس ملاهای متعصب، قسمتهای برهنه بدن زنان هنرپیشه را، با چسپ پنهان کرده اند.

حالا تصور کنید که این کودکان که با دقت به عکسها نگاه می کنند، با خودشان چه خیالی از ماجراهای زیر چسپها دارند.

(دقت کنید به کوشه بالای سمت چپ عکس که دو کودک به آن خیره شده اند). کودکان کنجکاو، حتما با خودشان فکر می کنند که این مرد، در حال خوردن پستهانهای آن دختر است، و تشویق می شوند که به هر طریق ممکن، فیلم را ببینند.

آنها هم می دانند که ذهن بسته سانسورگران، فقط می تواند پوسترها را سانسور کند، و از حذف فیلمها، به دلیل نداشتن فیلم جایگزین، معذور است.

این هم عکسی از همان قسمت سانسور شده پوستر، که کودکان را سخت مسحور خود کرده است:

 

پوستر فیلم هوس. مواظب ایمان تان باشید

می بینید که عکس، آنگونه که ما و شما، و کودکان پشت در سینما تصور می کردیم، چیز زیادی برای پنهان کردن ندارد. نه پستانی در کار است و نه بخور بخوری در جریان.

خاطرم هست در سال هفتاد و پنج (خورشیدی) با صدای چارچیان طالبان که در خیابانهای هرات می گشتند و داد و فریاد می زدند، توجهم به جمعی از جوانان مشتاق جلب شد که پشت سر یک وانت طالبان، در حرکت بودند.

درون وانت، دو جوان شدیداً گمراه، به شیوه طالبان مجازات و بی آبرو می شدند.

طالبان نصف سر این دو  جوان را که از نزد آنها، قطعه (پر، پاسور یا کارت بازی) دارای صحنه های سکس به دست آمده بود، تراشیده بودند، آنها را در پشت وانت، رو به جمعیت مشایعت کننده قرار داده بودند، و تمامی پنجاه و دو کارت سکس را، به گردن آنها آویزان کرده بودند و ضمن زدن شلاق بر سر و صورت آنها، کارتها را نیز به جماعت مشتاق نشان می دادند.

من در آن روز، برای اولین بار، عکس سکس به معنای واقعی را دیدم.

جای شما خالی، آن قدر وسوسه شده بودم، که دو سه بار با بایسکل (دوچرخه) وانت را دور زدم، و خود را از زوایه های مختلف به وانت رساندم تا عکسها را دو باره، سه باره و چند باره تماشا کنم.

حکایت این کودکان نیز، همچون حکایت آن روز من است.

|+| نوشته شده توسط خاکستری در 85/06/01 ساعت 3:27 |